تبليغاتX
..::تفریحستان بزرگترین وبلاگ تفریحی::..
مجید
 کوچ ستاره...
دلم عجب هوای تو کرده
تنگ نسیم نگاهت.

یکروز،

با آخرین ستاره کوچیدی

خوب یادم هست،

به سمت سبزترین بهار

و من بی صدا شکستم

با دلم

با هرچه ساخته بود...  (ناشناس)

|+| نوشته شده توسط مجید مرادی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387  |
 در اعماق آرزوهای من
پنجره پشت همین خانه ی ماست

چشم ها خیره به او مینگرند.

راه ما از هم جدا بود اما

راه من،راه تو بود،راه تو، راه سفر

سفری پر آغاز

سفری بی پایان.

پنجره مونس من بود،خیال،یاور تو

چترهامان تر بود از خیسی چشم آسمان.

وقت پرواز و پریدن حالاست

وای بر من که پری با من نیست.

پر من،وقت سفر با تو پرید

بال هایم به تمنای تو رفت

تن من خیره به تو

تن تو خیره به من!     (فرنگیس)

|+| نوشته شده توسط مجید مرادی در شنبه دوازدهم مرداد 1387  |
 ظهور قائم
زندگی خنده کنان میگذرد

تو،فراتر سر آن کوه بلند استادی

سر  ما،گرم نوازش هایت

تو ولی،لحظه ای از روی صداقت،نفسی را پس پیشانی ما بنهادی.

ما همه جنگ،

همه فقر و فنا،

همه مان تیر و تفنگ،

تو ولی،بر سر دیوار عدالت،

دفتر سبز خدا گستردی

آهسته صدا کردی:"صداقت"

نشنیدیم

"عدالت"

نشنیدیم

فریاد زدی باز:"رفاقت"

و چراقی تابید.

همه مان در پس دستت آیتی دیدیم از آن خدا...

 (فرنگیس)

 

 

|+| نوشته شده توسط مجید مرادی در شنبه دوازدهم مرداد 1387  |
 افسانه آه
من آه های ریخته روی زمین را میسوزانم٬

صدای سوختن را میشنوی؟

دستهای منجمد باران٬ کفشهای مرا صیقل میدهد.

ابر٬قصه های هزارو یک شب را

به روی زلف بید میپاشد.

باد دستان مرا میبندد

من بلند میخندم

و ناگهان...  تو در برابرم زانو میزنی.                         

                                                                                   (فرنگیس)

|+| نوشته شده توسط مجید مرادی در جمعه یازدهم مرداد 1387  |
 
 
بالا